باران عاطفه
|
|
|
طلوع سبز
همه فرداها رو می بازم به عمرم
ولی خبری از آن خبر نیست
نیست خبری جز طلوع سبز
طلوعی که هنوز شبش از آسمان سیر نیست
لحظه لحظه ی عمرم سوی فرجام است
سینه ام مالامال درد
ولی هنوز دلم از عاشقی پیر نیست
شریک لحظه لحظه ی زندگیم است ، انتظار
ولی یاس عمرم بی آب است و خبری از ابر سیاه نیست
وقت تمام است و بیشینه مانده ایم
ما که ندیدیم طلوعی جز طلوع شب
ولی هیچ وقت واسه طلوع سبزت دیر نیست
من و خیلی از من ها تو جاده ی انتظار منتظر سیب سبز مانده ام
سرود عشق را از ته دل تا طلوع سبز خوانده یم
ایستاده ام گریه بدست زیر آسمانت کی شود طلوع صبح خنده زند به دیدارت
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
انتظار کوچه ای دست نخورده از برف سیاه شب تاریک و سست شده از تیرگی رنگ سیاه سر حوضم و نشسته ام بر سر تنهایی خود یک نگاه به سوی اسمان ، نگاهی دگر بر سر حوض ماهی کوچک یخ زده از سردی آب
لالایی جیرجیرکای توی باغ
غزلی می سراید که آرام بخواب
قطعه شعری تقدیم بر صاحت مقدس آقا امام زمان ( عج)
پیچک انتظار من پیچک انتظار را به کمر عمرم پیچیده ام تا زنده ام سبز انتظارم گر آخر عمرم سبزینه ی عشقم سرخ شود ترسی ندارم آبرنگ انتظارم شوق وصال را بر رنگ غروب سبز خواهد زد شبم زه تاريكي بگذشت آسمون ابرم هنوز سياه است چيزي به تولد خورشيد در آسمانم نمانده است شرمنده ام هنوز دل عاشقم پر زه گناه است زمين آرزوهايم به خيال عطر بارونت چشم به ابراهاي سياه دوخته اند هنوز اشك گونه هايم را نگه داشته ام هر از گاهي مي بارم ولي هنوز رنگ آرزوهايم سياه است از پشت كدام ابر غروب دلمان را خواهي شست ساعتهاي رسيدنت را كي براي ما ثانيه خواهي كرد شايد اون نزديكي كه منتظرش بودم فاصله اش ز ما زياد است بيا و ببين جاده ي تنهاييم هنوز خلوت و بيكران است لايق ديدارت نيستم ، ميدانم با انتظار شيرينت تا آخر عمرم عاشقت ميمانم جمعه ام از طلوع ديگر بگذشت سرم ديگر به بالاي آسمونا پيچ نمي خورد چشم به آسمان ، گله اي در دل نهان گونه هاي پر زه اشك ، فاصله هاي بي كران هنوزم به انتظارت نشسته ام هنوزم خيال خيس شدن دارم به اميد باريدنت هنوز خيال جوانه زدن دارم بازآ و مرا با خود ببر كه هنوز اميد ما شدن دارم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
آخر انتظار شبي اما روشن منم و سجاده اي خيس گونه هاي پر زه اشك منم و ياد خدا تا سحر بيدارم خوشحالم از اجابت اين دعا منم و آهنگ هاي بي صدا منم و قافيه ي " انتظار " در رديف " بيا " منم و سكوت جاده هاي بي انتها منم و آشفته از كمي عمر خوشحال از نزديك شدن به خدا بيداري ثانيه ها آخر نزديكيست و رسيدن پيادها به سوارها من در اين غربت و تنهايي در اين سكوت سرد آشفته از پيچش نگاهم در آبرنگ سياهي خسته از نوشتن واژه ي بي وفايي به دنبال چلچراغي روشن دنبال نوري خاموش صدايي روشن ياد لحظه هاي آشنايي من چه ميخواهم از اين دنياي بيگانه حس غرور مي كنم هنوزم بيابان دلم عاشق بارانه دوستت دارم ، جمله ي قشنگيست ، نه در تنهايي و سكوت عاشقانه مي پرستمت ، ناب ترين جمله ي ذهنم بود
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
شهر من شهر من قدم زنان سوي شهري بي نام ، سوي دياري از جنس غربت ، از جنس باران ، سوي شهري كه فقط نام شهر روي آن باشد و من با شم و بازخودم و تنهايي ، شهري كه در خيالم ساخته ام شهر عاطفه هاست ، پر از خيابان هاي تنهايي ، آري از بي وفايي و بدون ساختمان هاي جدايي ، شهر من هميشه خلوت است و پر از سكوت و عاشقانه هاي رو به فردايي ، درست است كه احساسي كه دارم فقط تو خواب و خيال است ، ولي همين خيال هم بهتر از تصور كشوري پر از شهرهاي جدايي و ديارهاي بي وفايي است، ديگر حتي محله ها و كوچه هاي عاشقي هم روي نقشه ي شهرهايش برق نمي زند ، همه ي پلاكهايش سرخ بي وفايي شده اند ، شهري كه من ساخته ام پلاكهايش سبز بي قراريست ، در خيابان تنهاييش سر چهارراه رفاقت هرگز چراغ سرخ جدايي روشن نمي شود ، هميشه سبز رسيدن است و با وفاييست . شهر من شهر عاطفه هاست ، شهري پر از خيال هاي ناب ، پرواز خاطره هاست شهر من تو در خواب من باش و من در كابوس رويايت . آخر عمر سر بر خاكت گذارم ، نقاشي پاياني ام را سبز زنم بر هوايت . خداحافظ شهر من خداحافظ خواب من خداحافظ .
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
چشمایش چشمايش ديگر سرم به بالاي آسمونا پيچ نمي خورد ديگر حتي خستگي هم ازم خسته شده است گويي چون ابري يخ زده در اسفند مانده ام من لحظه ي تحويل را به زمستان سپرده ام من حتي فصل هاي شاد را از ياد برده ام ولي هرگز حسرتم را نخورده ام موج كدامين ابر را شسته اي كه اينچنين افسرده ام خنده دارد خيال من هنوز نرگسي زه درياي نگاهت نچيده ام كه اين چنين مستم روياييست لحظه اي كه عطر نگاهت چشمانم را شرجي كند ديگر خودي نخواهم يافت جز خودم كه ديوانگي ام را زنجير كند تنها صداي توست كه مي تواند ذهنم را از جدايي دلگير كند واژه اي سردتر از جدايي نيافتم فصلي را نمي شناسد هر لحظه مي تواند باران عاطفه را از رسيدن پير كند
واسه هر لحظه دوري از هم هزاران بار چشم را به اشك خم كنيم بگذار تا آخرين نفس ، جان هم را فداي هم كنيم واسه وصال دل عاشقمان ، لبخند را جايگزين غم كنيم بگذار تا آخر عشقمان هر چه اشك ريختيم جمع كنيم واسه نزدیکی نگاهمان هزاران شاخه نظریِ شمع کنیم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
تولد ققنوس پاييز تولد ققنوس پاييز
بگير خوشه هاي نگاهم را بگير آويشن كن صداي تنهايي سكوتم را تقديم كن بر سراچه ي خيالت بگير اشك آخر تابستانم را تا هديه كنم ابراي پاييزيم را من انتظارم را سراسركرده ام من دقيقه ها را نديده ثانيه كرده ام من بهار را نديده به تك فصل باراني ام برگشته ام پاييز را نديده زرد گشته ام من خيس ترين ابر بهار را در خشك ترين فصل سالم آبي كرده ام غم و غصه را يكجا به شادي نگاهت فروختم من رنگ جدايي را در نگاه باد به آبرنگ شب دوختم ديگر از خيال نگاهت خواب چشمام رويايي شده بود چون ابري خسته از انتظار ، بهارم را به زمستان هديه كردم در عاطفه ترين خاطرات خيالم اندر خم قافيه هاي طريفه ام واژه هاي غربتي را به فاصله ي سكوت لبهام باختم ديگر خودي در مني نبود چون تولد ققنوسي در شب نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
اول و آخرم
اين روزا اين روزا توي دلم غوغاييه نمي دونم از شلوغيه يا تنهاييه اين روزا خيال دلم كابوساي روياييه بعدش خوابيدنو نخوابيده بيداريه اين روزا ديگر دلم مال خودم نيست با نگاهي ، از من و خودم رهاييه اين روزا آبرنگ دلم رنگ سياهيه تو باغچه ي دلم تنها نگاه تو ارغوانيه اين روزا دلم همش پيش خداست خدا ميدونه كه آسمون دلم چه هواييه بي قراريه منتظر نگاه چشماييه آره تابستونام هم چشمام بارونيه اين روزا ديگه منو نميشه پيدا كرد گم شده ي چشماي مست ياريه اين روزا قهر دلم فقط غم نگفتن كلي حرفه ته دلم بگم نگم خيالشم گناهيه اين روزا راز دلم همون جمله ي دوحرفيه كه زيبايي شعر و مصرع پايانيه دوست دارم
اول و آخرم
اولم تو بودي و آخرشم تو خواهي بود نميخوام طعم چشم ديگري را بنوشم آبرنگ نگاه چشمانت شرب هم باشد تشنه ي يك نگاهم جز سراب نگاهت درياي چشم ديگري نمي نوشم جز نگاه عاشقانه هايت عطر خيال ديگري نمي بويم عاشقانه ترين عاشقانه هايم فداي تو انتظار بارانت سخت هم باشد فقط به خيال آمدنت خيسه خيسم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
مسابقه ی زندگی مسابقه ي زندگي هيچكس نيمه شب به سراغ بسترم نيامد تا ببيند جاي خوابم خاليست و خودم روي سجاده اي خيسه خيسم هيچكس تو عمق سوسوي شب سپيدي را پروا نكرد واسه پنداشتن احساس خود نگاهي را معنا نكرد شايد ساده تر از خيالي بودم كه افسانه ي باران را در نگارش ذهنم رويا مي كرد شايد شرجي تر از نگاهي بودم كه قطره اي از احساسم را عاطفه اي از دريا مي كرد آري من خيال را تنها سقف واسه آسمان تنهاييم ميدانستم دوچشمانت را پنجره اي واسه خانه ي تنهاييم مي ساختم فرش آرزوهايم از گلبرگهاي ياسند پهن است زير ابر چشماي تو بي نگاه تو پژمرده ترين صداي تارهاي شكسته ي سازند به انتظار نگاه مرطوبت هنوز گلبرگ آرزوهايم سبزند هنوز ميان مسابقه ي وصال و جدايي جدايي ها هميشه مي بازند
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
لكنت نگاهم لكنت نگاهم ميان نگاه تو و بازتاب نگاهم ميان اين همه واژه كه آهنگي گرم مي نوازند پي جمله اي سردم كلمات ذهنم آهنگ زيبايي ساختند ولي نمي ارزه به يك حرفم دوستت دارم هزاران بار مي توانم آن را در آسمان نگاهت بشويم ولي چون از براي زبانم نميتوانم حتي يكبار بگويم پس هزاران بار زه لكنت نگاهم ، مي نگاهم دوستت دارم
ريشه عشقم هنوز بيدار است زير طاق آسمان مرا در حسرت باران جا گذاشتند پژمردم ، مرا پژمرده يافتن در خزانزار دلم پا گذاشتن كمر به دست افتادم به ساق پايم دست از آسمان بريدم هزاران باران هم ببارد تيره گشته صفحه ي اميدم دير |